ماجرای مهد کودک رفتن امیر علی
هرچی به۲۷ آذر نزدیک میشدیم استرس و نگرانی من وباباصادق بیشتر میشد مونده بودیم امیرعلی روکجا بذاریم و اولین و آخرین گزینه مامهد کودک بود بعد کلی پرسش به این نتیجه رسیدیم که امیر علی رو بذاریم مهدشهرزاد که ۱ روزم بردمش اونجا ولی دلم خون شد یه روزکه ما نبودیم عمو وزن عموی امیرعلی به بابا صادق گفتن چرا مهد بچه رو بذارید پیش ما ..........
من و صادق هم بی معطلی قبول کردیم و این شد که امیر علی رو هر روزصبح میبریم خونه عمو علی ولی هیچی رسیدگی خودم نمیشه طفلی بچه ام تو این یه هفته کلی سبک شده ازته دل برای همه مامان ها و بچه ها دعا میکنم خدا کمکشون کنه اینروزهای سخت رو بگذرونند
دیشب هم رفتیم خونه عموعلی تا یه هدیه کوچولو بدیم به زن عمو که دیدیم عمه نیرهوامیر مهدیهم اونجاهستن و بعد مامان جون وعمه سیمین هم دیدن ما اونجاهستیم اومدن اونجا که عمو علی زنگ زد به عمو محسن تا اون هم با خانومش بیاد و شام دورهم باشیم
خیلی خوش گذشت ولی امیرعلی خیلی گریه کرد طفلی بچه ام بدجور بی رمق و مریض شده.دیروز عمه نیره برای امیر علییه خونه سازی خوشجلم خریده بود.عمه نیره جون مرسیییییییییییییی


ماجرای مهد کودک رفتن امیر علی
